معذرت خواهی یعنی اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره.
رفتم توی یه مغازه ی صنایع دستی که همین نزدیکی هاست. یه چندتا از هم رشته ای های من کار آورده بودن و فروختند به مغازه دار.سفال ها طرح های کودکانه و خیلی ساده ای داشتن. همه رو قالب زده بودن و کار عجیبی نبود. هم رشته ای هام که نمی دونستن هم رشته ای هستیم همه اش تبلیغ می کردن که برای حمام و توالت میشه ازشون استفاده کرد و برای آشپزخونه هم عالی میشه و ... . از فروشنده پرسیدم این کارا رو چند میده؟ قیمت خیلی بی انصافانه ای گفت. وقتی اعتراض کردم جواب داد: خانم اینا همه کار دسته. می دونید چقدر روی اینا کار شده و چقدر زحمت کشیدن؟ گفتم حاج آقا من رشته ام همینه. این کارا رو ما ترم اول انجام می دادیم.
یه کار قالبیه دیگه برداشت و گفت: نگاه کن با چه ظرافتی با دست کار شده!
خلاصه با دوستم سمانه به این نتیجه رسیدیم که چون قیافه ی معمولی ای داریم و تیپ عجیب و هنری نمیزنیم، بیشتر شبیه زنای خانه داریم.
و کلی به خودمون فحش دادیم که چرا یه کوره نداریم تا حال این حاج آقای پر رو رو بگیریم.
خلاصه انگار برای فروش کارامون تیپ هنری الزامی تر از کار هنریه. باید یه فکری براش بکنیم.
ولی...
امیدوارم کسی مثل اون نباشه و ... .
امیدوارم جور بشه...
همه ی اینا رو فقط به من گفت... .
امروز پدرش بی خبر اومد تهران. شوکه شدم از قیافه دختره وقتی میرفت پیشش. ابروهاشو سایه زده بود که پهن به نظر بیان. مانتوی خیلی بلندی پوشیده بود که هیچ ربطی به پیراهن مردونه هایی که همیشه می پوشه نداشت. کاملا محجبه بود. لاکاشو پاک کرده، ناخناشو گرفته و چادر سر کرده بود.
دلم براش سوخت. خیلی مظلوم بود. کسی که آفتاب، مهتاب ندیده حالا فقط به خرید و خوابیدن با پسرایی که به قول خودش خیلی باحالن می گذره... .
کاش با آگاهی این کارا رو می کرد و واقعا انتخابش این ها بود... .
