تبليغاتX
شه رمین

شه رمین

آزار دهنده ترین چیزی که این روزا باهاش مواجهم ، شنیدن حرف آدماییه که می شینن و پشت سر بچه هاشون حرف می زنن...

.

بارها گفته بود که مثل گربه است ! بارها این رو حس کرده بودی ولی هیچ وقت اهمیت ندادی.  آخرش وضعیت بهت فهموند که اگه بذاری یه گربه بره، با وجود عشقی که بهت داره، دیگه برنمی گرده...

.

بد ترین عادت دنیا، عشق بازی با خاطراته.

.

آستانه ام اومده پایین. با کشمشی گرمی و با غوره ای سردی می کنم.

.

فکر نمی کنم عمرم کفاف بده که این همه زخم التیام پیدا کنه.

.

بهترین آدم دنیا هم که باشی، به خاطر ترسو بودنت محکوم به تنها موندنی.

.

سسسسسسسس!

تا وقتی سکوت کنی، می تونی زنده بمونی ! پس خفه شو و آروم بشین!

.

همینه که هست!

می تونی از این شرایط گند عصبی بشی ، می تونی دنبال یه شادی کوچیک بگردی. انتخاب با خودته. آخر زندگی همه ی آدما عین همه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 16:56  توسط شه رمین  | 

لعنت به این جبر حغرافیایی...

چی می شد توی یه کشور جهان اول به دنیا می اومدم و این کلماتی که این روزا به وفور می شنوم و لمس می کنم برام در حد یه کلمه توی دیکشنری و دایره المعارف می موند؟

واقعا چی می شد که آرامش داشتیم؟ به کجای دنیا برمی خورد؟؟؟

لعنت به این جبر حغرافیایی...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 21:13  توسط شه رمین  | 

من همیشه موجود عذاب وجدان داری بودم و هستم. این روزا حس می کنم که این بلای دیرینه، دیگه داره شورشو در میاره و بیخود و باخود بهم گیر میده.

خیلی مسخره است ! این عذاب احمقانه تا حدی پیش رفته که اگه یکی منو بزنه و من از خودم دفاع کنم، بعد از یه زمان کوتاه وجدان درد می گیرم که چرا نذاشتم ضارب گرامی منو بکشه !!! البته این فقط یه مثال بود که به عمق فاجعه پی ببرید.

خلاصه این روزا، این بلای دیرینه به پیاده روی روی روان ما ادامه میدهد و ما هم مانده ایم که چه کنیم. باشد که دست بردارد !

 

 

 

پ ن : این نوشته فقط جنبه ی درد دل دارد و غیر از این فاقد هر نوع اعتبار می باشد !

 

پ ن تر ! : گفتم چند وقته ننوشتم، یه چیزی بنویسم که نکنه دلتون زبونم لال برام تنگ بشه که طاقت غمتونو ندارم :)

 

پ ن ترین !!! : من هستم !

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 16:55  توسط شه رمین  | 

...

و این گونه است که با دستانی دراز تر از پاهایمان ازجلسه ی امتحان آیین نامه به خانه بر می گردیم !

قکر کنم احساس شده که شادی اگه زیاد باشه، سردی می کنم.

در هر صورت باشد که عبرت بگیرم! حالا از چی؟ مشکل پرتقال فروشه!

بسی ضد حال خوردم در این سال سی،  هیچ کار دیگه ای هم نکردم. همینه که هست.

 

 

و این گونه تر است که می سوزم ولی با بی سوادی نمی سازم و هفته ی دیگه دوباره میرم که امتحان بدم !!!

 

 

پ ن : اگه نوشته ام سر و ته نداره به خاطر اینه که از ته دل یه غصه خور سر خورده در میاد !!! امید است که این سرخورده ی عزیز دوباره شنگول شود.

احیانا، آمین !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 17:10  توسط شه رمین  | 

بعد از اون همه اضطراب به خاطر امتحان فنی، قبول شدم.

باید اعتراف کنم ،سوالی که به من رسید، قبل از من باعث شد ۶ نفر رد بشن و من به لطف یکی از آقایون مهربون که به خاطر یک سوال دیگه رد شده بود و با من همدردی می کرد و جواب رو بهم رسوند، قبول شدم. جواب دادن اون سوال باعث شد که امیدوار بشم و بقیه ی سوال ها رو بدون کمک، درست جواب بدم.

امروز عین پیرزن ها برای اون پسر به میزان لازم دعای خیر کردم. حالا هم بسیار خوشجال و شنگولم. امیدوارم فردا هم بتونم از پس اون آیین نامه ی خیلی صفحه ای بر بیام و قبل از بهمن ماه خلاص بشم و گواهینامه بگیرم.

برام دعا کنید که کارم بد جور به دعا رسیده !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 17:34  توسط شه رمین  | 

شب یلدا شده. باورم نمیشه که پارسال رو با تو بودم و امسال رفتی.

هیچ وقت سنگینی و دل دردهای لذت بخشی که یلداهای کودکیم داشتن رو فراموش نمی کنم.

یلدا غیر از تولد خواهر عزیزم، تو رو برام زنده می کنه. تو، پدری که این شب رو خیلی دوست داشتی و کاری کردی که ارزش این شب توی ذهن ما بچه هات حک بشه.

تا حالا بلدایی نبوده که تو نباشی. یا وجودت بوده یا صدات و یادت. اما امسال فقط یادت رو دارم.

دیشب خوابت رو دیدم و صدات هنوزم تو گوشم می پیجه.

یلدات مبارک عزیزکم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 21:10  توسط شه رمین 

تصمیم گرفتم یه کاری برای خودم بتراشم که شاید این ذهن محترم بره سر کار و دست از فکر کردن برداره! این بود که تصمیم چندین سال پیشم رو اجرا کردم و رفتم تعلیم رانندگی ثبت نام کردم.

ماشینی در کار نیست، پس حتما خلافی نخواهم داشت و با کارنامه ای روشن تا ماشین دار شدن، به زندگی ادامه خواهم داد !

چهارشنبه امتحان آیین نامه دارم. امیدوارم بدون مشکل پاس بشه. تو این دنیا تنها کاری که خوب بلدم خوندنه ! البته آواز هم گاهی می خونم ولی چون ربطی به موضوع مورد بحث نداره، بی خیالش میشم ! ولی خب اعتراف می کنم چیزی رو که دوست نداشته باشم، یا نمی خونم یا با مصیبت می خونم. این کتاب زیاد صفحه ایه آیین نامه به میزان لازم نچسبه و حتی از این مارک های معروف دسینی و از نوع وطنیش، خزر و کاج و ... تفلون هم نچسب تره. هیچ دوسش ندارم اما آش کشک خاله است دیگه. کاریش نمیشه کرد.

می خونم ولی مثل همیشه ترجیح میدم یکی دیگه رانندگی کنه و من فقط تو ماشین بشینم و موزیک گوش کنم. آرزو بر جوانان عیب نیست دیگه. خدا رو چه دیدی؟ شاید یه روز یه راننده استخدام کردم ! کسی چه می دونه؟؟؟!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 2:5  توسط شه رمین  | 

خیلی گوشه گیر تر شدم. برقراری ارتباط با دیگران برام سخت تر شده. مخصوصا با اونایی که در موردم قضاوت می کنن.

دوست دارم تنها باشم یا اگه با کسی هستم، می خوام اون آدم خودم رو ببینه نه اونچه که می خواد به زور به من بچسبونه.

خیلی حساس تر شدم و هر چیزی زود عصبی و ناراحتم می کنه.

خدا به دادم برسه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 0:5  توسط شه رمین  | 

نمی دونم چرا؟

فقط می دونم گاهی متوجه میشم داشتن چیزی که یه عمره فکر می کردم به دست آوردم، توهم بوده. این توهم شامل خصوصیات خوب اخلاقی میشه که هر چی می گذره بیشتر از داشتنشون ناامید میشم.

وقتی اون خصوصیت گند رو تو خودم می بینم، حالم از خودم به هم می خوره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 20:5  توسط شه رمین  | 

نفسم گرفته و بالا نمیاد. انگار کسی دو دستی گلومو گرفته و فشار میده. جای انگشتاشو رو گردنم حس می کنم.

میرم هرچی پنجره هستو باز می کنم. سعی می کنم نفس عمیق بکشم. نمیشه ! هوا تا ته شش هام نمیره و اون وسطا گیر می کنه.

سعی می کنم حواسمو پرت کنم. میرم سراغ میز آرایشم. پر رنگ ترین لاکو که سرخابیه، بر می دارم. ناخنای دستمو لاک می زنم. عجیب شدن ! خیلی وقته رنگی ندیدمشون. نگاشون می کنم ولی فشاری که رو گلوم حس می کنم نمیذاره بیشتر بهشون توجه کنم.

این بار میرم سراغ ماتیک. زیباترین و جذاب ترین وسیله برای آرایش! ماتیک قرمزی که عاشقشم و به خاطر رنگش هیچ جا نزدم رو برمی دارم و روی لبام می کشم. فوق العاده است. از دیدن رنگش به وجد میام ولی تنگی نفسم نمی ذاره بیشتر ذوق کنم.

...

کاریش نمیشه کرد. با این هورمون های لعنتی نمیشه کنار اومد! فقط باید منتظر موند این بار هم از خر شیطون بیان پایین !

عجب بساطیه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 23:8  توسط شه رمین  |