تبليغاتX
شه رمین

شه رمین

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.

تنهایی و دلتنگی حس خیلی بدیه. واقعا تلخه.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 0:36  توسط شه رمین  | 

معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه است.
معذرت خواهی یعنی اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:19  توسط شه رمین  | 

دنبال خر مهره می گشتم.

رفتم توی یه مغازه ی صنایع دستی که همین نزدیکی هاست. یه چندتا از هم رشته ای های من کار آورده بودن و فروختند به مغازه دار.سفال ها طرح های کودکانه و خیلی ساده ای داشتن. همه رو قالب زده بودن و کار عجیبی نبود. هم رشته ای هام که نمی دونستن هم رشته ای هستیم همه اش تبلیغ می کردن که برای حمام و توالت میشه ازشون استفاده کرد و برای آشپزخونه هم عالی میشه و ... . از فروشنده پرسیدم این کارا رو چند میده؟ قیمت خیلی بی انصافانه ای گفت. وقتی اعتراض کردم جواب داد: خانم اینا همه کار دسته. می دونید چقدر روی اینا کار شده و چقدر زحمت کشیدن؟ گفتم حاج آقا من رشته ام همینه. این کارا رو ما ترم اول انجام می دادیم.

 یه کار قالبیه دیگه برداشت و گفت: نگاه کن با چه ظرافتی با دست کار شده!

خلاصه با دوستم سمانه به این نتیجه رسیدیم که چون قیافه ی معمولی ای داریم و تیپ عجیب و هنری نمیزنیم، بیشتر شبیه زنای خانه داریم.

و کلی به خودمون فحش دادیم که چرا یه کوره نداریم تا حال این حاج آقای پر رو رو بگیریم.

خلاصه انگار برای فروش کارامون تیپ هنری الزامی تر از کار هنریه. باید یه فکری براش بکنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 19:0  توسط شه رمین  | 

تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت
زوووووووو.....
تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود.
 
                                                     
                                                   حسین پناهی
+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 21:48  توسط شه رمین  | 

نوشته هاش حس عجیبی داره. پر از احساسه. ولی یه حس تلخ. شاید چون دورادور می شناسمش این حس رو دارم. اونایی که نمی شناسنش با یه عاشق طرف هستن که لطیف ترین شعراشو اونجا می نویسه.

ولی...

امیدوارم کسی مثل اون نباشه و ... .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:28  توسط شه رمین  | 

امیدوارم این راه جواب بده. به شدت احتیاج دارم و این راه، تنها راهیه که می تونم برم.

امیدوارم جور بشه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:7  توسط شه رمین  | 

قبلا فکر می کردم اگه نگم، اشتباه بزرگی مرتکب شدم. بعدش به این نتیجه رسیدم که نباید مثل قبل بگم. باید خرجشون کنم. ولی حالا میگم باید بندازمشون دور چون کسی قدرشون رو نمی دونه و اگه نگهشون دارم و پیشم بمونن تاریخ مصرفشون تموم میشه. پس بهتره بندازمشون دور تا تو دلم نمونن.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 16:5  توسط شه رمین  | 

چقدر حرف دارم برای نگفتن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 23:25  توسط شه رمین  | 

مسخره است که باید نزدیک مرگت باشه تا حالت رو بپرسن. مسخره است که از تنهایی بمیری. مسخره است که هر لحظه تنها تر از قبل شده باشی و باز هم نفس بکشی. کلا زندگی مسخره است... .

 

همه ی اینا رو فقط به من گفت... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:11  توسط شه رمین  | 

دختر مظلومیه! از یه خانواده ی ساده ی تقریبا روستایی که هم و غمشون قضا نشدن نماز و حفظ حجاب زناشونه،کنده و اومده تهران و داره هنر، نقاشی ، می خونه. حالا چادر نداره. با تمام وجود آرایش می کنه. ابروهاشو برداشته. چ ها و ش هاش به خاطر احتمالا شیک بودنش ( انگار!) می زنه( البته وقتی با خانواده اش تلفنی حرف می زنه کاملا عادی حرف می زنه.). دوست صمیمیش و در واقع خداش، یه خانم اهوازیه. هم کلاسی هستن و هم اتاق. انگار تمام آرزوهای اون دختر معصوم توی وجود اهوازیه خلاصه میشه. آرزوهایی که خیلی ها بهش میگن فساد و کثافت کاری... .

امروز پدرش بی خبر اومد تهران. شوکه شدم از قیافه دختره وقتی میرفت پیشش. ابروهاشو سایه زده بود که پهن به نظر بیان. مانتوی خیلی بلندی پوشیده بود که هیچ ربطی به پیراهن مردونه هایی که همیشه می پوشه نداشت. کاملا محجبه بود. لاکاشو پاک کرده، ناخناشو گرفته و چادر سر کرده بود.

دلم براش سوخت. خیلی مظلوم بود. کسی که آفتاب، مهتاب ندیده حالا فقط به خرید و خوابیدن با پسرایی که به قول خودش خیلی باحالن می گذره... .

کاش با آگاهی این کارا رو می کرد و واقعا انتخابش این ها بود... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 16:44  توسط شه رمین  |